|
آفتاب مهرباني |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
امید
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸۸
مهر ۸٧
دی ۸٥
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
خرداد ۸٢
لینک دوستان
قانون مرگ
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
تقدیم به حسین بن علی علیه السلام
عقل گفت: بمان عشق گفت:دیگر جای ماندن نیست باید رفت
عقل گفت:به حرف عقل گوش عشق گفت:مگر بانگ الرحیل را نمیشنوی ؟
عقل گفت: در این راه کشته خواهی شد عشق گفت: که عشق آسان نمود اول ولی افتادو مشکل ها
عقل گفت : در این حلقه میسوزی عشق گفت : سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هرکه در این حلقه نیست فارغ ازین ماجراست
عقل گفت : بعد از این شب و روز برایت اشک میریزم عشق گفت: انا قتیل الابرات (( من کشته اشکهایم))
عقل گفت پس مرا هم با خود ببر عشق نگاهی به عقل کرد و گفت: در آنجا جای تو نیست
پيام هاي ديگران () link شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۸ - امیدتو هم خود یک یوسفی
بر سر زلیخا چه آمده است؟
زیباترین زن مصر چگونه دل در گرو مرد غلام کنعانی بسته است؟
زلیخا: چشمهایش خانه خرابم کرده است. دل و دین و عقل و هوش را از سرم پرانده است
زلیخا در مقابل عشق یوسف زانو می زند و یوسف در مقابل خدای زلیخا
دل زلیخا در مدار عشق یوسف می گردد و دل یوسف در مدار حبل الله
چشمان زلیخا مستانه چشمان یوسف را می طلبد و چشمان یوسف مست الست الهی است .
ای زلیخا – دست از دامان یوسف بازکش چرا که یوسف چشم انتظاری دارد که برای دیدن یوسفش با اشک دیدگانش چشمانش را سی سال بی فروغ نگه داشته و با خود عهد بسته تا جمال اورا نبیند چشمش به هیچ کس و هیچ چیز نیفتد.
اما زلیخا جنسش از نوع خواستن است ، خواستنی از جنس احساسها
او کار خود را می کند و یوسف هم کار خود را
او دامن یوسف را می کشدو یوسف دل در گرو دامن او نمی بندد و خود را در دامان امن الهی تحت الحفظ نگه می دارد
یعقوب هم جنسش از نوع خواستن است اما خواستنی از جنس ارزشها
یوسف در مدار تمام عشقها ونفرتهاست ، اشکها و لبخندهاست، حسادتها و مهربانیهاست
وقتی به داستان زیبای حضرت یوسف نگاه میکنیم می تونیم بفهمیم چقدر این داستان شبیه حکایت ما آدماست .
یه نگاه بخودت بنداز ببین تاحالا نشده تو چاه چکنم چکنما گیر کنی بعد تا زمانی که یادت نیفته که خدایی هم هست تو همون چاه سرگردونی میمونی، وقتی یادت می یاد که باید از خودش بخای بطرز معجزه آسایی نجات پیدا می کنی مثل حضرت یوسف
وقتی بین خوب موندنو از بدیها فاصله گرفتن می خای انتخاب کنی یاد انتخاب یوسف می افتی بین زلیخا و خدا کدوم زیباتره ؟
خداییش چند صد بار تو زندگیمون تو این انتخاب گیر کردیم ؟
وقتی کسی بهت حسادت می کنه می خاد سرت به تنت نباشه نا خوداگاه یاد برادرهای حضرت یوسف می یوفتی
وقتی به جای اینکه محتاج در خونه خدا بشی محتاج در خونه محتاج خدا می شی یاد اشتباهی که حضرت یوسف تو زندان کرد می افتی .
پس دیدی چقدر این داستان شبیه حکایت ما آدمهاست . وقتی یادت میاد یعقوب چند سال چشم انتظار یوسفش موند تا برگرده یادت میاد همیشه خدا منتظره تو برگردی ، اون همیشه منتظره و ما غافل از این انتظار .
خوشبحال اونایی که زیاد خدارو چشم انتظارنمی ذاردن .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧ - امید
ميم مثل مهر پدر
ابراهیم انگار قراری دارد. وحی الهی به او نهیب می زند
ابراهیم آماده شو خود را برای امتحان بزرگ الهی آماده کن اسماعیل را باید قربانی کنی
چشم در مقابل چشم دست در مقابل دست مهر پدری و تاثیر نگاه پسر آتش به دل پر درد ابراهیم سالخورده میزند اما او چه کند دل در دلش نیست بی تابو بی قرار اسماعیل بی چونو
چرا می پذیرد قدم به قدم تا مقتل عشق پیش می رود انجام بده پدر آنچرا که فرمانت دادند
پدر: خدایا این اسماعیل من است که به سوی تو می آید این قربانی را قبول کن پور ابراهیم اماده مرگ می شود اما چه شده؟ تیز ترین تیغ عربی بر گلوی نازک او بی اثر شده ابراهیم بلند شو از این امتحان سر بلند بیرون امدی وای چه حالی می شود وقتی اسماعیل را به اغوش می کشد پدر .ای کاش این پایان ماجرا بود انگار بار دیگر قرار است امتحان الهی در یکی دیگر از خاندان ابراهیم تکرار شود جای دیگر- زمان دیگر- کسان دیگر ... کربلا- حسین بن علی- علی اکبر-پدر به پسر اذن رفتن می دهد اما او هم دل در دلش نیست همانطور که ابراهیم می بود موقع ذبح اسماعیل چشم بر قدو بالای پسر می اندازد با چشم راهی شدن پسر را می بیند بغض در گلویش خفه می شود و این جمله تاریخی را می فرمایدخدایا: تو شاهد باش من کسی را به میدان فرستادم که خولقا و خلقا به پیامبرت رسول خدا شبیه بود . اما این بار تیغ ها تیزتر از همیشه به جان پسر فرود می ایند انگار هرچه کندی تیغ ابراهیم موقغ قربانی عزیزش بود با تیزی شمشیرهای مردان مرد نما جبران شده بود او به اغوش پدر بازگشت اما نه مانند ا س م ا ع ی ل
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥ - امیدبازگشت دوباره
سلام دوستان بعد یه مدت طولانی دوباره من برگشتم امیدوارم با اومدنم
وبلاگی که خزون شده بود دوباره رنگ سبز بهاری بگیره
دوست دارم باز براتون بنویسم با من همراه باشید
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥ - امیدنامه ای به پرشين بلاگ
سلام دوستان
از اين که به کلبه و خانه خودتون سر می زنيد ممنونم يهدا جان از تو هم ممنونم که وبلاگمو دوباره زنده کردی
ميخام ازتون يه سوال کنم تا حالا شده با خود پرشين بلاگ درد دل کنيد ؟
اين همه از خودمون گفتيم يه بار شد در باره جايی که حرفای مارو در خودش نگه ميداره حرفی بزنيم؟ البته شايد کسی اين کارو کرده باشه من خودمو می گم
واقعا ببينيد از همين پرشين بلاگ چقدر ما دوستای خوبی پيدا کرديم اگه اجازه بدين می خام يه نامه تشکر آميز به پرشين بلاگ هديه بده
سلام دوست خوبم
ببخش منو که اينقدر دير به دير بهت سر ميزنم گرفتارم
اينقدر از تو غافل شدم که خبر هک کردن تورو بايد از بچه های نت بشنومو بعد بيام ديدنت منو ببخش
ميدونم که تو منو می بخشی حالا می خام از خوبيات بگم
تو اينقدر مهربونی که اجازه ميدی رو محيطت هرکسی با سليقه خودش هر کار زيبايی که دوست داره انجام بده
تو اينقدر خوبی که نظرات ديگران رو چه خوب چه بد هر چقدر هم که باشه به اطلاع مامی رسونی
تو اينقدر بزرگی که حتی اجازه ميدی روی محيطت تبليغات که صرفا جنبه تجاری داره رو هم به بقيه خوبيات بدون هيچ چشم داشتی اضافه کنی
تو حتی به کسايی که فرهنگ وبلاگ نويسی رو هم بلد نيستن اجازه ميدی در اين ضمينه فعاليت کنن
بعضی وقتا از اين همه خوبيت لجم ميگيره بعضی وقتا اصلا بهت حسوديم ميشه
شايد بخاطر اينه که من هنوز مثل تو بزگ نشدم
ای دوست خوب من و دوست خوب دوستانم
اميدوارم يعنی اميدواريم که بتونيم از اين فرصتی که برای ما فراهم کردی نهايت استفادرو ببريم.
دوستارتو امير
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢ - امید
سلام دوستان شرمنده اين چند وقت نبودم 
اين شعر زيبا رو تقديم می کنم به کسايی که عشق رو به معنای واقعی درک کردند
آه ای سرا چون تو مدهوشم من
خود فراموشم من
خانه بر دوشم من خانه بر دوش
من در پی يش کو به کو افتادم
دل به عشقش دادم
حلقه بر گوشم من
حلقه بر گوش
گر در کويش برسی برسان
اين پيام مرا
بی چراغ رويش
من ندارم ديگر تاب اين شبهای
سردو خاموش
هرگز هرگز باور نکنم
عهدو پيمان ما شد فراموش
ای جان من
غرق سودای تو
بی تماشای تو
دل ندارد ذوق گفتوگويی
بی جلوه ات آرزو بی حاصل
بی تو بر باغ دل نرويد سرو آرزويم
شبها مرغ لب بسته منم
دل شکسته منم
تا سحر بيدارم سر به زانو دارم
برنخيزد از من هايو هويی
بی تو سير گل را چه کنم ؟
گل ندارد بی تو رنگ و بويی
آره دوستان خوبم با تمام اين حرفا در حالی اشک رو گونهام جاريست با خودم می گم
با خودم گفتم تو عاشق نيستی آ گه از سر شقايق نيستی
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢ - امید
سلام دوستان به اين مطلب توجه کنيد لطفا!
عبدا... جاسبی رييس دانشگاه آزاد اسلامی در جلسه پرسش و پاسخ داانشجويان واحد گرمسار اعلام کرد << در دانشگاههای دولتی تعداد پذيزش دانشجويان دختر به هفتاد درصد رسيد اين بدور از انصاف است.>>
ميخام بگم اولا تورو چی کار مگه حق دانشگاه آزاد ضايع شده که اينقدر جوش می زنی دوما اصلا مگه برا شماها فرقی هم ميکنه شما که نه برای پسرا برنامه آموزشی دارين نه برا دخترا شما که فقط به مدرک گرايی رو اوردين شما که فقط پول دانشجو براتون مهمه شما که برا حيثيت دانشجو اهميت قايل نيستين شما که هر ساله شهريه دانشگاتون رو به افزايشه اين بدور از انصاف نيست؟
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢ - امیدضرب المثلهای وبلاگی
سلام دوستان اميد وارم حالتون خوب باشه با هم ببينيم ضرب المثلهای وبلاگی رو
-
در وبلاگو ميشه بست اما در دهن وبلاگ نويسارو نميشه بست

-
وبلاگ نويس غير حرفه ای به وبلاگ نويس حرفه ای ميگه روت سياه

-
به وبلاگ نويس می گن شاهدت کيه ميگه وبلاگم

-
طرف وبلاگش چيه که کامنت گذاشتنش باشه

-
در وبلاگ بازه حيای بچه پرروهای وبلاگ نويس کجاست

-
وبلاگ نويسو تو پرشين بلاگ راش نميدن سراغ آدمينو می گرفت

-
وبلاگ نويس نميتونه مطالب قشنگ ارايه بده می گه پرشين بلاگ خرابه

-
وبلاگ نويس چو وبلاگ نويس ببيند ميگه بيا با هم همی لينکيم اشاره((همی لينکيم اصطلاح جديد خودمه
)) -
وبلاگی که مطلب نداره زود بزود بروز نمی کنند(( اشاره به سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن))

فکر می کنم همينقدر بس باشه دوستان عزيز اگه تو اين باب ضرب المثلی به ذهنشون رسی برام کامنت بذارن همتونو دوست دارم
دوستدار شما امير
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢ - امیدعشق
سلام دوستان خوبم دوستايی که هميشه به کلبه فقيرانه من سر ميزنيد
شرمنده من چند روزی نبودم وبلاگ بعد از يک هفته قرار بروز بشه
بازم موضوع بحث ما عشق نمی دونم آخر اين عشق چی داره که همه ازش صحبت می کنند اما بهشم نمی رسند يا وقتی هم که می رسند اون حسو از دست می دند ما هم يکی از اونا هستيم ديگه
از اونايی که بهش نرسيدند و همش از اون حرف می زنند ولی به نظر من خيلی شيرينه که آدم از عشق صحبت کنه به آدم نيرو ميده نيروی خارق العاده .
موضوع وبلاگمو باز برتری عشق بر عقل قرار دادم يا شايدم ..... نمی دونم
ببينيد به نظر من عشق اکتسابی نيست يه حس يه حس قشنگ اما عقل اکتسابيه
اما اون چيزيکه فکر منو به خودش مشغول کرده اينه که ميشه بين عشق و عقل دوستی برقرار کرد ميشه اون دوتا در رديف و در کنار هم باشند و يا اين نظريه غلطه که اونا دشمن هم هستند من واقعا اين موضوع برام قابل درک نيست آيا برای شما هم همينطوره؟
سلام دوستان
يه سوال ازتون دارم ميشه بگين اگه قرار بود خدا يکی از آرزوهاتونو براورده کنه اون چيه؟
ممنون ميشم اگه جواب بدين پيام امروز با تمام سختيهای زندگی زندگی را دوست دارم اگر دنيا بی محبت شده است من با تمام وجود محبت را دوست دارم اگر عزيزينمان اسير سرنوشت می شوند باز من زندگی را دوست دارم . چرا که زندگی مرا دوست دارد
موفق باشيد
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢ - امیدحقيقت وصال
دوستان عزيز سلام، سلامی به گرمی آفتاب ، به سرخی لاله ها ، به عطر خوش گلها به مهرورزانی چون خود شما می خام بهتون بگم تک تکتونو دوست دارم بی اغراق می گم شما که می دونيد ديونه حرف و قلبش يکيه، ديروز تو حال و هوای خودم يه شعر به ذهنم رسيد تقديم می کنم به تمام مجانين عالم
حقيقت وصال
باز حرف عشق به ميان آمد و من ديوانه شدم
اندر طلب او من ديوانه ديوانه شدم
باز صحبت جانانم آمد پديد
بيچاره تر از قبل من بيچاره شدم
روی او سرمايه جان من است
سرمايه جان را که بديدم ديوانه ديوانه شدم
سرمست زخيال ره دوست
چون که را چو بديدم مستانه مستانه شدم
چونکه انديشه را چو سهراب بديدم
به روی او خنجر کشيدم رستم دستان شدم
همه مه رويان عالم را بديدم و قانع نشدم
چون توی سيمين را بديدم شادانه شادانه شدم
چون نوای انا الحق به گوشم رسيد
ناصر صفت و منصور پيام در پی دار شدم
شمع از بهر سوختن می گريد
من زبهر چه بگريم چو بديدار تو شدم
پروانه ز بهر زيبايی شمع می سوزد
من زبهر چه بسوزم چو به ساز تو شدم
خط پرگار وجودم چون دل شد
با عقل خودم بيگانه بيگانه شدم
اميدوارم که که در زندگی پايدار باشيد .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢ - امید
ديوانه و زنجير
آره بابا ما ديوونه شديم ببخشيد سلام ، چيکار کنيم اين همه عاقل بوديم حالا می خام ديوونه شيم، يه ديوونه زنجيری ، بهمين مناسبت ديونگی خودمو تبريک ميگم بقول منصور ديوونه غم نداره هيچ چيزی کم نداره حرفه و قلبش يکيه ديوونه شو کی بکيه حالا ميخام يه شعر از پروين اعتصامی براتون بگم بنام ديوانه و زنجير
ديوانه و زنجير
گفت با زنجير، در زندان شبی ديوانه يی
عاقلان پيداست، کز ديوانگان ترسيده اند
من بدين زنجير ارزيدم که بستندم به پای
کاش می پرسيد کس ، کايشان به چند ارزيده اند
دوش ، سنگی چند پنهان کردم اندر آستين
ای عجب آن سنگها را هم زمن دزديده اند
سنگ می دوزدند از ديوانه با اين عقل و رای
مبحث فهمی دنيها را چنين فهمی ده اند
عاقلان با اين کياست عقل دور انديش را
در ترازوی چو من ديوانه يی سنجيده اند
من يکی آيينه ام کاندر من اين ديوانگان
خويشتن را ديده وبر خويشتن خنديده اند
آب صاف از جوی نوشيدم ، مرا خواندند پست
گرچه خود خون يتيم و پير زن نوشيده اند
.........
ما سبکساريم ، از لغزيدن ما چاره نيست
عاقلان با اين گران سنگی چرا لغزيده اند
دست حق يارتان
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢ - امیدتقابل بين عشق و عقل
هيچ کس عاشقانرا به خاطر کارهايشان سرزنش نمی کنند اما عاقلان را تمام دنيا سرزنش می کنند.
عاشقان در استخدام عشق درآمدند اما عاقلان عقل را به استخدام خود درآوردند.
عاشقان هر چه به پيش می روند عاشقتر می شوند اما عاقلان هر چه به پيش می روند ممکن است به پوچی برسند مثل نيچه، هگل ، و....
عاشقان جنونشان فراتر از عقل است و در واقع هر عاشقی عاقل است اما هر فيلسوفی عاشق نيست.
سلاح عاشق دل و اشک است اما سلاح عاقل منطق است حال تو خود قضاوت کن در مباحله بين اشک و منطق که پيروز است.
قابل توجه خواننده گان عزيز تمام مطالب بالا برداشت شخصی بنده است و صحت و درستی اين مطالب به خود خواننده واگذار می شود.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢ - امیدامشب دلم شعر می خواهد
بنام منبع انرزيها
امشب دلم شعر می خواهد، ترانه ای، غزلی
امشب دلم می خواهد از خوشحالی گريه کنم، امشب دلم می خواهد تمام شاديهايم را با همه وبلاگ نويسای دنيا تقسيم کنم.
امشب دلم می خواهد با سيندرلا روی آبهای مه آلود درياچه قو والس برقصم .
امشب دلم می خواهد دف شوم تا حتی ليلی بی مجنون سرخوش و بوجد آمده بر بدنم بکوبد تا شايد دلگيری امروزش کمی کاسته شود
امشب دلم شعر می خواهد ، ترانه ای، غزلی
امشب دلم می خواهد به ناله سری بزنم و با او هم ناله شوم و شوری شوم تا او را که اسير چنگال ذهنياتش شده برهانمو بقول شاعر شيرين سخن
<< برخيزم و زندگی ز سر گيرم وين رنج دل ازميانه برگيرم>>
و به او بگويم صادق هدايت را رها کند و با تمام وجود به زندگی هلن کلر ها بنگرد.
امشب دلم شعر می خواهد ترانه ای غزلی، قصيده و رباعی
امشب دلم می خواهد در روئيا هايم پسر مهربانی را تصور کنم که با تمام وجود مهربانيش را به همه هديه می کند و به او بگويم کاری ازاين زيباتر نمی شود
امشب دلم می خواهد به يهدا بگويم حرفهايت را نمی توان با هيچ چيز مادی خريد چرا که هرچراکه از دل برايد بر دل نشيند
واما گفتی کوير با او هراه شو ولی دل به آن مسپار که در زندگی کوير بودن يعنی پايان امشب دلم شعر می خواهد، ترانه ای غزلی
امشب دلم می خواهد پای برهنه در کوچه پس کوچه های شهر کوچکمان بدوم و به تمام پا برهنگان سلامی گرم هديه دهم ، اما محله آنها را گم کرده ام نمیدانم نشانيش کجاست ، اصلا نمی دانم نشانيش را کسی می داند ؟
امشب دلم می خواهد دايره زنگی شوم و خود را بدست حاج فيروز برسانم تا او با غيرت سرشارش لحظاتی خنده بر لبان هميشه غمبار اهالی شهر تاريکم برساند و دقايقی نور اميد در قلبهای مهربانشان بنشاند.
امشب دلم ......
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢ - امید
فهميدن يا نفهميدن مسئله اين است
هيچ نبين! چشم دو چشمم ببند
گوش مکن!چشم دو گوشم کر است
دست مزن!چشم ببستم دو دست
راه مرو! چشم دو پايم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن!چشم ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن .
خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
ليک محال است که من خر شوم
((نسيم شمال))
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢ - امید
و باز سلام نمی دونم تا حالا شده که در درونتون يک خلائی رو احساس کنيد واقعا آدم نميدونه که چيه نمی خوام البته مستغرق واجه ها بشم ولی ياد اين بيت می افتم
که ميگه نميدونوم دلوم ديوونه کيست
کجا می گرددو در خونه کيست
نمی دونم دل سرگشته مو اسير نرگس مستونه کيست
واقعا نميدونم چيه شماها چی می دونيد؟
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢ - امیدبرگ و باد
تقديم به تمام عاشقان دلسوخته
ای شور من! دوباره قلمم را در دست می گيرم و با تمام وجود بر روی کاغذهای بی خط به ياد عاشقان بی نام و نشان می فشارمش.
واجه های قبل را تکرار می کنم و بار ديگر عقلم را به زير کوهی از سوال می کشانم و با تمام وجود اورا نفرين می کنم که ای خدا ايا می شود دعای بلبلان عاشق در حق عقل مستجاب شود؟ که الهی فلک بر سر اين عقل حسابگر خراب شود.
ای خوب من تو خود تدبيرم را محاکمه کن همان نگاهی را می گويم که غباری از غم را برايم به ارمغان آورده است.
ای شراره وجود من ! با شور احساست قدم بر اين نيستان بگذارو و مرا از نيستی برهان و تمام اين غم و اندوه را در گردباد وجودت به نيستی کشان
ای راشد من! تو خود شاهدی بار ديگر مباهله بين تو و عقل آغاز شده است با سلاح اشک خود شعو را مستغرق وجود خود گردان ای آرزوی بی پايان من
آتش نامه
آتش نامه
آتش پاره ای را می شناختم که می گفت: آتش پاره ای را ديدم که وقتی در نيستانی فتاد ناله های نيستان او را در دم خاموش کردند.
آتش پاره ای را بياد دارم که در آتش فشانی آرام گرفته بود آدم برفيی روی آن کوه زندگی می کرد و آن آتش پاره به احترام او فوران نکرده بود به خاطر خوبيهايش بخاطر مهربانيهايش.
با آتش پاره ای آشنايم که بزرگترين سازنده يخچالها در دنياست.
آتشی را می شناسم که سالها با دريا انس و الفت ديرينه ای داشت
آتش پاره ای را می شناختم که رويای شيرينی از باران ديد و روز بعد رويايش را برای هفت آتش پاره ديگر بازگو کرد هر هفت آتش پاره فرياد کشيدند و کابوس کابوس سر دادند و در دم سرد و خاموش گشتند
آتشی را می شناسم که سالها و قرنهاست که خود را درون فانوسی محبوس کرده است آن هم بخاطر ذره ذره آب کردن شمعيو سوزاندن پر پروانه ای
آتش پاره ای را ديده ام که بخاطر ايفای نقش کوه يخ جايزه اسکار گرفت.


